یكی دو روز بود داشتم دعا میكردم یا دیگه نبینمش یا اگر دیدم بهم سلام نكنه. امروز این اتفاق افتاد:) آخه مشغله ذهنی بدی بود. به هر حال شماره و كه بهش نمیدادم. هر روز هم كه از كنارم رد میشد سلام صبح بخير میگفت منم كه جواب سلامش و یكی در میون میدادم. البته خودت میدونی كه هم جواب دادنم و هم جواب ندادنم ناخودآگاه بود. یا بهتره بگم اون لحظه تصمیمی نمیگرفتم فقط یا جواب میدادم یا جواب نمیدادم. همین. خلاصه مطلب اینكه افكارم از این قراره:
*آیا اشتباه نكردم؟
* چرا غمگینم؟
* آیا نباید جوابشو میدادم و باهاش بیشتر صحبت میكردم؟
* من از خ س پرسیدم. بهم نگفتن كه كاری انجام بدم.
* من به كسی دارم فكر میكنم كه حتی اسم و رسم و سن و سالش و نمیدونم
* خدایا من بهت یه قولی داده بودم. الان زیر قولم نزدم؟
* آیا این یه فرصت بود كه بهم دادی و من از دستش دادم؟ یا داشتی امتحانم میكردی ببینی سر قولم هستم یا نه؟
* آیا الان داری بهم میخندی كه عجب بیچاره ای هستم كه از مرحله پرتم و اصل كار و ول كردم و...
* خدایا دوستت دارم. كمكم كن خطاهام و جبران كنم.
برچسب:
نویسنده: سینا زارعی